|
آن شرلی با موهای مشکی شرح وقایع روزانه
| ||
|
-من آدم کاملا جوگیری هستم.این جوری که با یک غم و غصه تب می کنم و عزا می گیرم و بعد با یک لبخند این قدر امیدوار می شم که خدا هم خودش حرصش می گیره.الان من از اون ور بوم افتادم.
مدل یک آدم و شاد م الان .اصن یه وضی ام. پی نوشت:خدایا لطفا و خواهش می کنم و التماس می کنم حال امروز رو ازم نگیر.خدایا تمام حرفای امروز رو برای من و لیلی و مهری بر آورده کن.به خدا راه دوری هم نمیره.ما سه تا هم راضی می شیم ازت تازشم. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 22:39 ] [ اکرم احمدی ]
به خودش فحش مي داد.بغض كرده بود«.لعنتي.چرا نمي توني حرفتو بزني تا مياي يه ذره رمانتيك بشي سريع گريه ات مي گيره .خب نميشه كه اين طوري.»مرد منتظر بود.سرشو تكون داد«هوم»زن تكيه كرده بود به دست مرد.هنوز بغض داشت مي ترسيد دهن باز كنه تا مرد لرزش صدارو حس كنه.«خب چي بگم.؟اووووم.مي دوني من تو رو بيشتر از هر چي كه تو دنياست دوست دارم.همين»مرد خنده اش گرفته بود«خب؟» -همين ديگه -خب؟ - اي بابا يعني همين كه گفتم. -باشه.مرسي شما لطف دارين؟ -همين؟ -همين ديگه مرد نمي دانست كه زن .... [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:47 ] [ اکرم احمدی ]
زن گريه مي كرد،در خانه ايي غريبه از درد آشنا.زن گريه مي كرد در دستان مردي غريبه از مرد آشنا.ايوان خانه شايد خيلي به اين صداها عادت نداشت.صداي پاي برف،سرخ شدن هيزم تر همسايه و...پكهاي پشت سر هم به سيگار هم شايد به اين صداها عادت نداشتند.انگار منفجر شده بود.سرش به ستون غريبه ايي تكيه كرده بود.صداي آشناي گرفته اش لاي آن همه زوزه سگ و صداي برف و گرگر آتيش كه حالا جان هيزم را خوب سوزانده بود هم باز بيرون مي زد.زن تا شده بود.انگار.چشمانش زير موهاي مشگي پيدا نبود.قد بلندش انگار كوتاه تر شده بود.خم شده بود،تا شده بود،شكسته بود.زن منفجر شده بوددر يك خانه غريبه،با ستوني كه اين بار از زير تاق بيرون كشيده بود تا پشت كمر غريبه ايي بايستد كه بي پروا فرياد مي زد.زن غريبه بود براي كلبه برفي براي ستون ايوان كلبه، براي آتشي كه ترد و خشك را مي سوازند و رسيده به ته زغالها به دل هيزم كه انگار خون مي چكيد.خون دل داشت انگار زن.فرياد كه مي زد،مردهاي دور آتش قرمزچه جوابي داشتند جز جستجو در دل آتيش با سري پايين.زن رفته بود كه غرورش را عشقش را عمرش را قلبش را پس بگيرد،درمان كند،مال خود كند و برگردد،گفته بود اين آخرين بار است.تمام شد.موهاي پريشان چشمهاي سرخ تر از زغال آتش به جان گرفته ،دستهاي كه مدام مي لرزيدو قلبي سرخ تر از آتش آن طرف پنجره زن را مي پاييد. [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 15:51 ] [ اکرم احمدی ]
هم از سکوت گریزان ،هم از صدا بیزار چنین چرا دلتنگم؟!چنین چرا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار ردپا بیزار پي نوشت:نمي دونم ماله كيه .ولي مال آدم بيزاريه معلومه. [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 14:31 ] [ اکرم احمدی ]
انگشتهاي كج و معوجش را قايم كرد.انگشت كوچكش را كه مدام مي لرزيد بيشتر.دستهايش سرد بود،نوك انگشتانش بيشتر:«تو بايد بچه يكي از ماههاي گرم باشي،تير،شهريور،خرداد،نيستي؟»انگشت سبابه اش را تكان داد خيلي سريع كه كجي اش به چشم نيايد«نه.اشتباه كردي.اسفندي ام.مامانم مي گفت تو شب چهارشنبه سوري به دنيا اومدي.تو كوچمون ماشين نمي اومد از روي آتيش مي پريدم.آسيه خانم همسايمون گفت اين دخترت چه آتيش پاره ايي مي شه.گفتم از كجا مي دوني اين بچه دختره؟» حرصش گرفته بود،بعد از 14 سال تازه فهميده بود«ا اسفندي هستي؟گفتم چرا اينقدر خل و چلي» باز هم نپرسيد نه روزش را ونه سالش را.دستهايش را به سينه زده بود.كمي عقب تر.شانه ها جدا.دستها جدا .گرمش شده بود.نوك انگشتان كجش گز گز مي كرد. مثل قلبش. دوم گفتني ها كم نبود.كلي حرف آماده كرده بودبراي گفتن،ديگر جا نداشت،قلبش ،دلش،دستهايش پر بود از اندوه.انگار مي خواست ضامن نارنجكي را با دست يك رزمنده پير بكشد،رزمنده ايي كه در همه جنگها جنگيده بود،ديگر جا نداشت.ديگر وقت نداشت.قلبش پر از اندوه بود.نمي خواست دوباره پر بر گردد مي خواست تمام كند،بگويداز ترسهايش.از غمهايش.از كمبودهايش.از اينكه ديگر جا نداشت براي همه اين ها. سوم در برابرش ايستاده بود.روي نوك انگشتانش.انگشتان پايش كج نبود.دكتر گفته بود«خوب شد زود اومدي»حرصش گرفته بود،باز هم قدش نمي رسيد.انگار مي خواست سرزمين ناشناخته ايي را كشف كند با آن بي قراري،نمي دانست كوه همان قدر سختو سرد است.دوست داشت به چشمانش نگاه كند.مي دانست در نگاهش هيچ اشتياقي نيست.اميد عشقي نيست.اميد حرفي نيست.اميد وصلي نيست.دوباره روي پاهايش ايستاد.با لبخندي مجروح. [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:53 ] [ اکرم احمدی ]
حالا هي بيا و خودت را دريغ كن.حالا عوض اينكه تشديد بگذاري روي مهرباني ها و بودنهايت هي بيا و كم كن و كسر كن ،شانه ات را،دستت را،بويت را.حالا هي بيا و شاخ و شانه بكش براي من كه شاخ و برگي ازم نمانده تا بي پرده با تو حرف بزنم.تا تو راحت باشي.حالا بيا و هي مردانگي نشان بده ،هي صدايت را بالا ببر ،هي اخم كن،هي موقع رانندگي خودت را بزن به همان كوچه علي چپ. حالا هي بگو چرا نمي رسيم ،اصلا بذار نرسيم.بذار اين جاده براي نرسيدن باشد.حالا هي بيا و بهانه بگير،غر بزن،محل نذار.حالا هي بيا وخط و نشان بكش ،راه برو،انگشت سبابه ات را تكان بده.حالا هي بيا و ممنوع كن،نهي كن ،پله ها را تنهايي بالا برو،در آسانسور را باز نكن،اصلا زنها براي چي بايد مقدم باشند؟حالا هي بيا و حرف نزن ،حرص بده،داد بزن.حالا هي بيا و راه برو ،دستت را جدا كن ،دستت را مشت كن ،دستت را سرد كن،دستت را كه گرفته بودم كه گرم بود.حالا هي بيا و....... حالا چه كار بايد كرد؟با من صاف حرف بزن ،روشن بگو.اين روزها بيشتراز قبل نمي فهمم ،كنايه نزن ،لفافه را آتش بزن.ملافه ها را بكش رو مبلهاي سفيد،سماور برقي را خاموش كن،پيرهن ماسيمو دووتي ات را بپوش همان سفيد چهار خانه،چراغ خانه را خاموش كن،از آسانسور يا پله ها،بگذار من در را برايت باز كنم.چه كسي گفته زنها مقدمند؟وقتي مردها اولين كارشان فرار است.زنها مي مانند،دكمه آسانسور را فشار مي دهند،سكوت مي كنند .زنها صاف و ساده حرف مي زنند.سوالهاي راحت مي پرسند.سر تكان مي دهند،زمزمه مي كنند :تو كجا و قصه هاي بي وفايي؟ [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 11:57 ] [ اکرم احمدی ]
عشق شادی ست، عشق آزادی ست عشق آغاز آدميزادی ست* پس اين خربازي ها چيه در مياريم؟ *ابتهاج [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 14:32 ] [ اکرم احمدی ]
مي خواهم سخن بگويم ،اما شك را باور دارم.شكستن را باور دارم. از چه بگويم.هيچ كجا با تو نرفته ام جز تنهايي و سكوت.جزآسانسور شماره 4 و شماره 7. من از سردي توست كه مي خواهم سخن بگويم.من از پژواك صدايم در سرسراي تاريك كه كورسويي روي تو مي تابد تا چاي دم كني سخن مي گويم. من از توست كه فرياد مي زنم كه مي نويسم كه مي خندم كه مي رقصم كه روسري تركمنم را زير باران مي گيرم تا گلهايش جان بگيرد.گلهاي نارنجي و زرد پاييز زده اش.گلهايي كه شايد جان بگيرند.راستي جان مي گيرند؟يا غرق اب ريشه هاي سست پاييز زده اشان ،چله زمستان را برايشان ختم مي گيري؟گلهاي زرد و پاييز زده روسري تركمنم هر روز بلوار كشاورز را با برف و باران و آن درخت پر از لانه پرنده سر شانزدهم اذر،پشت سر گذاشته اند تا به خاكي برسند كه تو با همه غرورت قدم مي زني ،دكمه استارت ماشينت را فشار مي دهي و ابروهاي پر پشتت را ..راستي دو تا از ابروهايت سفيد شده اند-را گره مي اندازي و مي روي.به خاكي كه مال من و توست.پر از كوه و درخت و گل و روسري تركمن است.نمي دانم ولي شايد پس از من هرگز كسي نداند كه چه بين من و تو و تو سكوت و من و فرياد گذشت.كسي چه مي داند كه من چه حرفهايي براي گفتن داشتم ولي نگفتم.كسي چه مي داند چه روزهاي كه بزرگترين آرزويم اين بود كه راننده تاكسي از خيابان شما از خاك من و تو خارج شود تا من ابروهاي گره خورده و چشمهاي تيز و صورت سرد و قد وبالاي بلندت را از پشت ديوار سنگي و حياطي بزرگ و پر درخت و دري چوبي ،وسط سرسراي آيينه كاري شده ،ببينم.كسي چه مي داند كه قلبم شمارشش به چند مي رسيد وقتي لاي در حياط بزرگتان باز بود و مي شد رد پايت را از كنار قفس عروسهاي هلندي و مرغ هاي عشق پيدا كرد.گفتم مرغ عشق،چند جفت مرغ عشق در حياط بزرگ خانه اتان داري.روزي چند بار كلي ارزن جلوي جفتهاي عاشقت مي رزي.گفتم ارزن.اندازه يك ارزن به عشق اعتقاد داري؟ ارزن كه مي گويي اين روزها گران شده و خوبش هم پيدا نمي شود.كسي چه مي داند ،شايد هم هيچ وقت مجال گفتنش را پيدا نكنم.كه من فرار كردم،ميانه هاي همين تابستان قبل از پاييز سرد بود كه فرار كردم.كسي چه مي داند كه بارم را بستم و گذاشتم روي شانه هايي كه خسته بود.تمام زندگي ام شد يك كوله پشتي و يك دوربين و يك گوشي موبايل كه سيم كارت ايراني نداشت.رفتم كه بمانم.كسي چه مي داند كه بعد از 20 روز برگشتم كه نماندم كه نشد كه بمانم.كسي چه مي داند ،شايد هم هيچ وقت به كسي نگويم كه من در كنار توو آتش آن قدر سردم مي شود كه تمام استخوانهايم مي لرزد.و تمام دلم در آتش مي سوزد و گر مي گيرد.گفتم گر.گفته بودم كه نامت در جانم گر مي گيرد؟ كسي چه مي داند شايد هم هيچ وقت كسي نداند و من هم به كسي نگويم....ولي تو بگو.تو به همه آدمهاي دور و برت بگو ..بگو كه من و مرغهاي عشق و عروسهاي هلندي و فنچهايي كه تازه خريده ايي ،كه من و حياط پر درخت و پژواك و آسانسور و شماره 4 و شماره 7.كه من و ارزن و روسري تركمن با گلهاي زرد پاييز اش .كه من و بلوار كشاورز و درخت پر از لانه پرنده دست به دست هم داده بوديم تا عاشق تو باشيم.تا دلمان گر بگيرد و بسوزد و خاكستر شود.تو بگو تمام اين حرفها را.حيف است.من به كسي چيزي نمي گويم.من لام تا كام حرف نمي زنم. گفتم حرف. من خيلي وقت است كه حرف نمي زنم.من هر روز اين ها را دنبال خودم مي كشم.تمام اين حرفها را به هيچ كس نگفته ام.حتي به ليلي كه قلبش ديگر جا ندارد اين روزها.از بس كه پر از اندوه است. [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:21 ] [ اکرم احمدی ]
گلواژه ای به سپیدای ماهتاب سپیده است
با عطر باغ اطلسی و دشت های گرم شب بوهای دشتستان نامت گل هزار بهار نیامده است نامت تمام شب هایم و گستره خمیده رویاهایم را پُر می کند و در دهانم مانند ماه در حوض مد می شود نامت در چشمانم چون لاله سرخ چون نسترن سپید و مثل سرو سبز می ایستد نامت مژگانم را دُر می گیرد نامت در جانم گُر می گیرد. «منوچهر آتشي» [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 13:11 ] [ اکرم احمدی ]
دلتنگي با اينكه گاهي وقتها خيلي سخت و دردناك مي شه ،ولي بعضي وقتها بد نيست .حداقلش اينه كه يكي رو داري كه دلتنگش بشي.شايد احساس پيش پا افتاده و ساده ايي باشه ولي خب خوبه.همين كه هست.يه گوشه دلت هست و هميشه اون يه گوشه داغه و سرخ. دلتنگي با اينكه گاهي وقتها خيلي سخت و دردناكه ولي بعضي وقتها هم بد نيست.حداقلش اينه كه گوشي رو بر مي داري و به كسي كه از اس ام اس متنفره زنگ مي زني و غر مي زني كه مثلا چقدر امروز هوا بده و چقدر ترافيكه و چقدر دلت درد مي كرده امروز و اه اين چه دنيايي و رفتم بانك چه شلوغ بود و كارام خوب انجام نشد و مشقامو ننوشتم و ..........غر مي زني غر مي زني غر مي زني تا بفهمه كه چقدر دلت براش تنگ شده و چقدر دلت مي خواد ببينيش كه ميگه آره بيا آخر هفته همديگرو ببينيم. دلتنگي با اينكه گاهي وقتها خيلي سخته و دردناك ولي وقتي مي بينيش به خودت ميگي من عاشق اين دلتنگيام. [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 12:38 ] [ اکرم احمدی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||